السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

385

تفسير الميزان ( فارسي )

مامور شده است ، با ايشان احتجاج كند ، و در احتجاج خود به علم خدا تمسك جسته بفهماند كه خدا از ما مردم بهتر مىداند . جمله * ( « لَه غَيْبُ السَّماواتِ وَالأَرْضِ » ) * تعليل و بيان اين جهت است كه چطور خدا داناتر به مدت لبث ايشان است . و لام در آن مفيد اختصاص ملكى است ، و مراد اين است كه خداى تعالى تنها مالك آنچه در آسمانها و زمين است مىباشد ، و تنها او است كه مالك غيب است و چيزى از او فوت نمىشود ، هر چند كه آسمان و زمين از بين بروند . و وقتى كه مالك غيب عالم باشد و ملكيتش هم به حقيقت معناى ملكيت باشد و وقتى داراى كمال بصر و سمع است ، پس او از هر كس ديگر داناتر به مدت لبث اصحاب كهف است كه خود يكى از مصاديق غيب است . و بنا بر اين ، اينكه فرمود : * ( « أَبْصِرْ بِه وَأَسْمِعْ » ) * با در نظر گرفتن اينكه صيغه « افعل به » صيغه تعجب است ، معنايش اين است كه : چقدر بينا و شنوا است . و اين خود كمال سمع و بصر خداى را مىرساند ، و جمله اى است كه تعليل را تتميم مىكند . گويا گفته است چطور داناتر به لبث آنان نباشد در حالى كه مالك ايشان كه يكى از مصاديق غيبند مىباشد ، و حال ايشان را ديده و مقالشان را شنيده است . از اينجا معلوم مىشود اينكه بعضى « 1 » گفته‌اند « لام » در جمله * ( « لَه غَيْبُ » ) * لام اختصاص علمى است ، يعنى براى خداى تعالى است علم به اين مطلب ، و علم به تمام مخلوقات را هم مىرساند ، چون وقتى كسى عالم به غيب و امور خفى عالم است امور ديگر را به طريق اولى مىداند ، نظريه درستى نيست ، براى اينكه ظاهر جمله * ( « أَبْصِرْ بِه وَأَسْمِعْ » ) * اين است كه منظور از آن تاسيس مطلب باشد ، نه تاكيد آن و همچنين ظاهر لام « له » مطلق ملك است ، نه تنها ملك علمى . و اينكه فرمود : * ( « ما لَهُمْ مِنْ دُونِه مِنْ وَلِيٍّ . . . » ) * مراد از آن اين است كه ولايت مستقل غير خداى را انكار نمايد . و مراد از جمله بعديش يعنى جمله * ( « وَلا يُشْرِكُ فِي حُكْمِه أَحَداً » ) * ولايت ديگرى را به نحو اشتراك با خدا نفى مىكند . و خلاصه معناى آن دو اين است كه غير خدا نه ولايت مستقل دارند و نه با خدا در ولايت شريكند . و بعيد نيست از نظم آيه كه در جمله دوم يعنى جمله * ( « وَلا يُشْرِكُ فِي حُكْمِه أَحَداً » ) * تعبير به فعل آورده نه به وصف ، و در نفى ولايت مستقله كلمه « فى حكمه » را نياورده و در

--> ( 1 ) روح المعانى ، ج 15 ، ص 254 .